تبليغاتX
هیئت یاد یاران شهرستان محلات
اين الرجبيون ...

باز پنجره هاي ملكوت به بهانه اي ديگر باز مي شوند .

باز خدا به بهانه اي بهشت خود مي فروشد و گناهان بنده اش مي خرد.

باز ثابت مي شود كه خدا عاشق تر از ماست .

باز ثابت مي شود كه هنوز عاشق نشده ايم .

باز ثابت مي شود كه زمين برايمان نفس گير است .

باز ثابت مي شود كه دستانمان خاليست و مرگ همين حوالي و از رگ گردن نزديك تر ...

و باز ندايي از آسمان به گوش مي رسد اگر دقيق گوش كنيم كه مي سرايد :

اين الرجبيون ...

كاملاً مرتبط : ارجاع به مفاتيح الجنان - اعمال ماه پر فيض رجب المرجب - دوست داشتيد دعايمان كنيد ...

+خط خطي شده در سه شنبه دوم خرداد 1391زمان11:59توسط غریبه ای بی نشان |
بفرمایید روضه/جانم فدای امام علی النقی (ع)

 کاملا مرتبط: مردم خواهشاً برای تسکین دل صاحب الزمان (عج) در پی هتک حرمت به ساحت امام هادی توسط دشمنان شیعه ، مراسمات امام را پر بار کنید. آجرک الله یا بقیه الله...

+خط خطي شده در دوشنبه یکم خرداد 1391زمان18:9توسط غریبه ای بی نشان |
داستان تموم شد ...

سلام . اگر خدا بخواهد امروز تمامش می کنم . ببخشید اگر این قسمت طولانی می شه. خوشحال میشیم نظر کلی خودتونو در مورد داستان بدید.

سید مصطفای داستان ما خواهر زاده ی بابا حاجی بود و جواد هم پسر دوم بابا حاجی . محسن هم پسر بزرگ حاجی بود که اوایل جنگ شهید شده بود . از فامیلی این چند نفر هیچ کس در جبهه خبری نداشت . حتی زمان شهید شدن محسن هم کسی نمی دانست محسن پسر بابا حاجیست . بعد ها بود که همه فهمیدن محسن پسر بابا حاجی بوده است . عقیده ای داشت برای خودش بابا حاجی . می گفت :

-          جنگ فامیل بازی نداره. همه برای اسلام می دَون ، من هم برای اسلام . پسر اینجا معنا نداره. همه سرباز امامن . همه فک و فامیلام فدای امام .

عجیب روحیه ای داشت . محسن را که آوردند خیلی ها ناراحت بودند . سید . حاج یونس و بقیه بچه ها . اما بابا حاجی هر چه غصه داشت در دلش مخفی کرد و از سنگر بیرون نیامد که نیامد . حتی برای تشییع جنازه اش هم نمی رفت . به اصرار حاج یونس بود که رفت . آنجا یکی از بچه ها در تشییع جنازه بابا حاجی را می بیند . ته و توی ماجرا را خوب که در می آورد حسابی غافلگیر می شود . وقت آمدن به منطقه همه چیز را به بچه ها می گوید . آن موقع بود که همه فهمیدند ماجرای این پدر و پسر را . بلا فاصله بعد از محسن ، جواد را به عنوان بسیجی راهی جبهه می کند و خودش هم بعد از مدتی راهی می شود . باز کسی از رابطه جواد و بابا حاجی خبری ندارد و ایضاً از رابطه او با جانشینش یعنی سید مصطفی . این بار بابا حاجی نمی توانست علاقه اش را به سید مصطفی مخفی کند . سید مصطفی از بچگی یتیم بود . یعنی از زمانی که پدرش در مبارزات علیه رژیم به درجه رفیع شهادت رسید . از آن روز بزرگ خانواده سید مصطفی ، دایی یعنی همان بابا حاجی بود . علاقه شدیدی بین این دو بود . بچه های بابا حاجی هم مزاحم این علاقه نمی شدند . یعنی سید مصطفی همه جوره محبوب خانواده بود . سنگینی گوشش بر این علاقه می افزود . ولی دایی به جان و دل دوستش داشت سید مصطفی را . به همه خیلی احترام می گذاشت بابا حاجی . به یتیم زیاد از حد احترام داشت .

عملیات تمام شد . عده ای زخمی و عده ای شهید و عده ای هم سالم بازگشتند . حاج یونس جزء دسته دوم بود . شهید شده بود . جنازه اش هم تکه پاره بود . اما سید مصطفی سالم بود . بدون خراش و نوش جان کردن حتی یک ترکش نقلی .

با ابروهایی در هم خیزی کرد و از عقب ماشین پرید پایین . از چشم هایش معلوم بود حسابی گریه کرده است . چشم هایش را از زمین جدا نمی کرد . با همین حال رفت وگوشه ای نشست . آنهایی که تازه متوجه شهادت حاج یونس شده بودند سراسیمه سراغ جنازه او رفتند . پتو را از ماشین پایین گذاشتند . پیکرش از هم پاشیده بود . یکی از آنهایی که رسید بالای جنازه اش بابا حاجی بود . داشت وضو می گرفت . در حال شستن دست راست بود که وضو را نیمه کاره رها کرد و دوید سمت حاج یونس . با بهتی عجیب داشت خیره خیره به او نگاه می کرد . از هوش رفت . زیر بغلش را گرفتند و او را بردند داخل سنگر . سید مصطفی هنوز روی زمین در گوشه ای داشت به زمین نگاه می کرد . حرف حاج یونس یادش آمد که می گفت :

-          سید جون . قربون جدت  برم من . قربون قلب پاکت برم . نکنه بابا حاجی ازت دلخور شده باشه . اگه بابا حاجی دلگیر شده باشه از شربت شهادت و حوری و بهشت و اینا خبری نیست ها .!

داغش تازه شد . زد زیر گریه . در این حین جواد دادی زد و گفت :

-          سید . سید . اومدی برادر ؟

همین که داشت داد می زد می دوید سمت سید مصطفی . به او که رسید نفسی تازه کرد و گفت :

-          سید جونم . سلام قربونت برم . بپر بغلم ببینم .

-          سلام جواد . دیدی چی شد ؟ دیدی ؟ دریغ از یه ترکش کوچولو .

این را گفت و گریه اش بیشتر شد . جواد در حالی که سید را از بغلش جدا می کرد گفت :

-          فدای سرت .گفتم بچه های صدام ، یه دونه خوشگلشو برامون بزارن کنار . تو راهه . ما قسمتمون همین قوطی کمپوتاست . تو رو چه به ترکش .

جواد به هر زحمتی بود توانست لبخندی کوچک بر لبان سید بنشاند . دوباره سید را در بغل گرفت و گفت :

-          مومن . می دونی از وقتی رفتی بابا حاجی چه حالی داره ؟ حالا هم که بیهوش اقتاده تو سنگر . طاقت نیاورد جنازه حاج یونس و تماشا کنه. نمی خوای بری یه سری بهش بزنی ؟

-          روم نمی شه جواد . چقدر التماس کردم . دل اونم شکستم. فکرشو می کنم که پیرمرد به گریه افتاد اعصابم به هم می ریزه .

-          ای بابا . تو که بابا حاجی رو می شناسی . این چیزا تو دلش نمی مونه. تو رو ببینه یادش میره .

یواش در گوشش گفت :

-          اگه آقای منه من می دونم اخلاقشو دیگه . به دل نمی گیره. بریم ؟

-          بریم . یا علی . فقط جواد باشه بعد از راهی کردن حاج یونس . خدا بیامرز دم آخر که داشت جون می داد گفت :

-          نذارید مادرم خیلی گریه کنه برام . به بی بی اعظم بگو یونس گفت قوی باش مادر . قوی . یاد بی بی ام البنین کن و مدد بگیر .

-          چطوری پیغامشو برسونم به بی بی اعظم ؟ پام نمی کشه برم .

-          یه کاریش می کینم . فعلاً بریم سنگر .

بابا حاجی که تازه به هوش آمده بود ، تکیه داده بود به سنگر و داشت زیر چشمی حاج یونس را تماشا می کرد  و زیر لب می گفت :

-          داشتیم رفیق ؟ اینه رسمش ؟ همین ؟ همین که بی خبر بری و ما رو تنها بزاری ؟ اینه رسم رفاقت ؟ دم شما گرم حاج آقا . دم شما گرم .

تا آهی کشید و نگاهش از حاج یونس جدا شد ، چشم های آبی او گره خورد به چشمم های سید و دو سه تا قطره اشک ریخت روی ریش های بلندش . هنوز از بهت بیرون نیامده بود که با صدایی بلند گفت :

-          بهت نگفتم آ سید . من که می دونستم یه مینی ترکش هم نصیبت نمی شه . چه برسه به شهادت . آقا هوس حوری کرده برای من . قوری هم بهت نمیدن من راضی نباشم .

بچه ها که نمی داستند الان حاجی سر حال است یا نه خیلی نزدیک بابا حاجی نمی شدند . مبادا بابا حاجی غضب کند و دمان از روزگارشان در بیاورد. خیلی زود بابا حاجی حال خود را پیدا کرد و راه شوخی را باز کرد . همیشه کارش همین بود . مدتی برای یک نفر گریه می کرد و سریع جو را تغییر می داد . مبادا بچه ها تغییری در روحیه شان ایجاد شود .

در حالی که داشت با دستانش اشک های چشمش را پاک می کرد رو به جواد گفت :

-          چیه وایسادی داری منو برّ و برّ نیگا می کنی ؟ بپر یه دونه کمپوت گلابی بیار حالم بده .

جواد هم از خدا خواسته رفت و کمپوت را آورد . حالش که سر جا آمد رو به سید کرد و گفت :

-          تا فردا می خوای وایسی دم در ؟ بیا بغلم ببینم جوون ناکام .

سید دورخیزی کرد و پرید در آغوش بابا حاجی . بابا حاجی گفت :

-          یواش بابا . حوریا می دونستن اینقدر عجولی راهت ندادن . چه خبرته ؟ من که حوری نیستم .

همه چیز به حال خود برگشت .حاج یونس را بردند . پیغامش را از طرف سید برای بی بی اعظم بردند . گرچه دوستانش می گفتند که بی بی اعظم حتی یک قطره اشک هم سر جنازه یونسش نریخت . محکم بود چون کوه .

چند روزی گذشت . آن روز ها دشمن گرای ما را گرفته بود . هر از چند گاهی وقت و بی وقت سراغمان را می گرفت . بار آخری را که یادم هست سنگر تدارکات را نشانه رفت . زمانی که سنگر آتش گرفت هم بابا حاجی آنجا بود هم جواد و هم سید مصطفی . هر سه با هم بودند . یاد حرف سید مصطفی افتادم که می گفت :

-          دوست دارم لحظه ی شهادت با بابا حاجی باشم .

هم او و هم بابا حاجی و هم جواد رسیدند به آرزویشان  و کسی هم نفهمید که این سه با هم چه نسبتی داشتند.

                        تموم شد ....همین

+خط خطي شده در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391زمان11:21توسط غریبه ای بی نشان |
قسمت چهارم ...

بابا حاجی پشتشو کرد به سید و اشک توی چشم هاش حلقه زد . ولی اجازه نداد سید متوجه اشک هاش بشه. درهمین حالت که پشتش به سید بود ، برای اینکه سید متوجه بشه بلند گفت :

-          تو که اصلاً به فکر دل صاب مرده ی ما نیستی . اصلاً انگار نه انگار که ما هم دل داریم. باشه . حالا که خیلی اصرار داری برو به امون خدا. برو یادت باشه که ....

-          چی یادم باشه بابا حاجی ؟ چرا حرفتو خوردی ؟

-          دِ برو پدر صلواتی . برو تا پشیمون نشدم .

-          بابا حاجی بذار ماچت کنم . شاید دیگه ....

بابا حاجی در حالی که چشم هاش خیس اشک بود حرف سید و قطع کرد و برگشت و گفت :

-          کم با این دل لا کردار ما ور برو پسر . می خوای گریه پیرمرد و ببینی ؟ ببین . ببین دارم زار می زنم.

-          بابا حاجی . تو رو خدا گریه نکن . تو که وقنی محسنت می خواست بره خط اینقدر بی تاب نبودی . حتی وقنی جنازشو آوردن هم اینقدر بی تابی نکردی. حتی نرفتی یه نیگا به جنازش بندازی . یادته گفتی ما چیزی که تو راه خدا بدیم پس نمی گیریم . یادته گفتی صد تا محسنم فدای یه تار موی امام . پس چرا برا من اینقدر بی تابی ؟

-          دِ گفتم برو پسر تا نزدم تو مخت .

در حالی که داشت گریه می کرد داد زد و گفت :

-          جواد . جواد . بیا بینم . بیا این پسر و ببر پیش حاج یونس .

جواد دوان دوان داخل سنگر شد و رو به حاجی کرد و گفت :

-          چی شده بابا حاجی.؟ چرا داری گریه می کنی ؟

بابا حاجی گقت :

-          لا اله الا الله . حالا نوبت تو شد بپیچی به پر و پای ما ؟

سید هم از خدا خواسته ، با همان تند و تیزی که داشت بوسه ای به دست بابا حاجی زد و رفت به سمت سنگر فرماندهی .

حاج یونس را با هر زحمتی بود پیدا کرد . داشت بچه ها را سوار ماشین می کرد . در بین آن شلوغی و سر و صدا رو به حاجی کرد و گفت :

-          راضی نمی شد . به زور راضیش کردم .

-          مطمئنی راضی شد ؟ راضیه بری خط ؟ سید راست می گه جواد ؟ بابا حاجی راضی بود ؟

جواد گفت :

-          چی بگم حاج آقا . من فقط دیدم بابا حاجی چشاش کاسه خونه و داره مثل ابر بهار گریه می کنه .

سید داشت کنجکاوانه به حرفهاشون گوش می داد . حاجی رو به سید کرد و گفت :

-          سید جون . قربون جدت  برم من . قربون قلب پاکت برم . نکنه بابا حاجی ازت دلخور شده باشه . اگه بابا حاجی دلگیر شده باشه از شربت شهادت و حوری و بهشت و اینا خبری نیست ها .!

-          نه حاج آقا راضیه . خودش گفت برم . تازه بهم گفت پدر صلواتی .

-          خیلی خوب . بپر سوار شو که دیره . جواد تو هم برو دم دست بابا حاجی باش تنها نباشه.

سید که رفت سوار شد حاج یونس جواد و برد یه گوشه ای در گوشش گفت :

-          جواد جون . مراقب بابا حاجی باش . می دونی که بابا حاجیه و همین یه خواهر زاده . هیشکی از رابطه ی این دو نفر با خبرنیست الا خدا و خودم و خودت . بچه ها حسابی در گیر شدن . معلوم نیست کسی برگرده یا نه . مراقب بابا حاجی باش . زیاد سر به سر این بابای پیرت نذار . بعد داداشت محسن کمرش خمیده شده . گرچه با اخلاص تقدیم کرد ، ولی پدره دیگه . برو مراقبش باش .

                       پایان قسمت چهارم ...

کاملا بی ربط : دل پر خونی از دستت دارم شاهین نجفی ملعون. اما این بار را به کاه دان زدی . به کاه دان. همین و بس ...حکم ارتدادت همین نزدیکی هاست ...

+خط خطي شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391زمان19:8توسط غریبه ای بی نشان |